داستان نبودنم
" داستان نبودنم "
یکی دو سال بود ازدواج کرده بودم و مستقل زندگی می کردم . یه شرکت خانوادگی راه انداخته بودیم و فعالیت می کردیم. واقعا داشتیم سعی و تلاش می کردیم که موفق بشیم و اوضاع هم خوب پیش می رفت. من و برادرم و دو تا خواهرام و همسرم کار می کردیم پدرم هم تجربه چندین و چند ساله خودش رو در اختیار ما می ذاشت. مادرم هم عصرها یه سر به شرکت میزد و ذوق ما رو می کرد!!
با زحمت و صد جور وام و قرض تونستیم محلی رو واسه شرکت بخریم و با صبح تا آخر شب کارکردن و جمعه و تعطیل نداشتن قسطاشو می دادیم.
تابستون ۱۳۸۴ بود که قرار گذاشتیم امسال یه مسافرت بریم و استراحتی بکنیم. برای اینکه شرکت تعطیل نشه من و همسرم چند روز رفتیم شمال و برگشتیم و بعد از ما بقیه خانواده با هم رفتن مشهد و بعدش شمال و اصفهان و به طرف شیراز ...
صبح شنبه ۲۶ شهریور از خواب بیدار شدم. بعد از خوندن نماز می خواستم زنگ بزنم به خونه بابام اینا ببینم کی رسیدن چون آخرین خبرم از اونا دیشب ساعت ۱۲ بود که ۲۰۰ کیلومتری شیراز بودن. صبح باید زودتر می رفتم شرکت ؛ با برادرم قرار داشتیم که سر و سامونی بدیم به شرکت و مرتبش کنیم. ساعت حدود ۶ صبح بود ؛ هنوز سجاده رو جمع نکرده بودم که موبایلم زنگ زد؛ شماره رو نگاه کردم شماره برادرم بود؛ گوشی رو برداشتم و گفتم : سلاااام!!! صدای غریبی از اونور گوشی گفت : شما ؟؟؟ !!!!
خیلی تعجب کردم ! صدای فرد غریبه در هیاهوی صدای جاده کمرنگ می نمود، خودم رو معرفی کردم ،گفت: با سرنشین های تویوتای آبی رنگ چه نسبتی داری؟ گفتم : خانوادهء من هستن، گفت: اسماشون رو دقیقا بگو و سن اونها رو و نسبشون با خودت رو !! سرم داشت گیج میرفت ، اصلا توان فکر کردن نداشتم حتی توان اینکه سوال کنم کی هستی و برای چی این سوال ها رو می پرسی! به ترتیب و مثل یه ماشین سخنگو اسم پدرم ، مادرم ، برادرم و دو تا خواهرام رو گفتم! بعد با نگرانی پرسیدم: مگه اتفاقی افتاده؟ گفت : آره، "سعادت شهر" رو بلدی؟ گفتم: آره بلدم ، بدون مقدمه چینی گفت: متاسفانه چهار نفرشون فوت کردن و یکیشون هم به شدت مجروح شده و بیمارستانه ، سریعا خودت رو برسون پاسگاه "سعادت شهر" !!!!
دنیا دور سرم چرخید، قفسه سینم تنگ شده بود ، نفسم بالا نمی آمد، همه چیز رو فراموش کردم ، دوستامو آشناهامو همه رو ، نمی دونستم باید چی کار کنم ، .... چی بگم ... !
همسرم از خواب بیدار شده بود و تماس مشکوک تلفنی و تحیر من اونو هم هول کرده بود، پرسید: چی شده؟ مغزم منو یاری نمی کرد که بهش چی بگم ، فکر می کردم می تونم برای همیشه این قضیه رو مخفی کنم یا شاید اگه به کسی نگم این اتفاق پاک میشه ، لحظات سخت و سنگینی بود ....
گفتم: بابام اینا تو راه تصادف کردن و داداشم گواهینامه همراش نبوده، الان تماس گرفت که براش ببرم البته کسی چیزیش نشده!!!
چند دقیقه ای گذشت و من نمی دونستم چکار کنم، از همسرم خواستم که ببرمش خونه پدرش تا اونجا بمونه و من برم "سعادت شهر" ، فوری راه افتادیم به طرف خونه باباش اینا، توی راه بهشون زنگ زدم و بدون اینکه واقعیت رو براشون تشریح کنم از پدر خانمم خواستم که همرام بیاد. زیاد طول نکشید که همسرم رو پیاده کردم و به اتفاق پدرش به طرف "سعادت شهر" حرکت کردم. از دروازه قرآن شیراز تا "سعادت شهر" 100 کیلومتر فاصله است و یک ساعتی طول می کشید تا به اونجا برسیم.
توی راه به همه چیز فکر می کردم ، اینکه کی رانندگی می کرده!! یا چی شده که تصادف شده؟ وقتی دوباره صدای فرد غریبه رو که بهم خبر داده بود از ذهنم میگذروندم قفسه سینه ام درد می گرفت. فکرم به همه طرف پرواز میکرد، از خودم سوال می کردم که یعنی واقعیت داره یا خواب میبینم ! اما یه نکته بیشتر از همه چیز فکرم رو مشغول کرده بود ، یعنی شاید بیشترین فشار رو به مغزم میاورد ، نمی دونستم اون یه نفر که مجروحه کدوم یکی از اعضاء خانوادمه! شرایطه سختی بود، یعنی غیر قابل تصوره ! فکرشو بکن فقط حق داشته باشی یکی از عزیزاتو زنده داشته باشی! کدوم رو انتخاب می کنی؟؟؟!!!
خیلی سخت و طاقت فرسا بود، لحظات به کندی می گذشت، پدر خانمم رانندگی میکرد، توی مسیر از کنار مزرعه های ذرت عبور می کردیم و من سعی میکردم با صحبت کردن در مورد ذرت و مزرعه ، خودم و ایشون رو سرگرم کنم ، تقریبا نصف مسیر رو اومده بودیم که موبایلم زنگ زد ، همسرم بود ، از لرزش صداش فهمیدم که خبر بهش رسیده ، در حالی که سعی میکرد خودش رو عادی جلوه بده گفت : گوشی رو به بابام بده می خوام یه سوال بکنم ، گوشی رو دادم به پدر خانمم ، بعد از چند لحظه که از مکالمشون گذشت متوجه تغییر رنگ صورتش شدم ، مکالمه زیاد طول نکشید ، خداحافظی کرد و بلافاصله گفت : راستی با چی تصادف کردن؟؟ و فورا ادامه داد: میدونی؛ با تجربه ای که من دارم بعیده که تصادف جاده ای اون هم نصفه شب به این سادگی باشه که فقط دو تا ماشین آسیب دیده باشن! حتما مجروحیت و صدمات جسمی هم داشته! حتی احتمال داره کار به بیمارستان هم کشیده باشه! حدس زدم که خبر واقعی رو بهش داده باشن ، گفتم: خبر رو بهتون داد، آره؟! و برای اینکه خیالش رو راحت کنم ادامه دادم: نگران من نباشید من همه چیز رو میدونم گفت: چی رو میدونی؟ گفتم: اینکه چهار تاشون فوت شدن! فقط نمی دونم کدوم الان بیمارستانه!!! دیدم رنگش سفید شد و گفت: پناه بر خدا ! چهار نفرشون؟؟!!! به من گفتن یه نفر ! از گفته خودم پشیمون شدم ، یادم افتاد که وقتی صبح این خبر رو بهم دادن قرآن رو باز کردم این آیه اومد که هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه و همین قدرت و صبر عجیبی به من داد: -- ای کسانی که ایمان آوردید ؛اگر می خواهید رستگار شوید صبر کنید و دیگران را به صبر کردن دعوت کنید و تقوا پیشه کنید--
توی دلم غوغایی بود ، ولی نمی خواستم دیگران رو بیش از این ناراحت و متشنج کنم. میدونستم که توی این احوال همه به اندازه کافی داغون میشن و فقط آرامشه که می تونه به همه کمک کنه.
کم کم به سعادت شهر نزدیک می شدیم و دلهره من بیشتر میشد و ضربان قلبم تندتر و تندتر میشد. از دور تابلو "سعادت شهر 15 کیلومتر" رو می دیدم ، چند متر تا تابلو فاصله داشتم که یه دفعه چشمم به لاشه ماشینمون افتاد ، وای خدای من !!! چه وحشتناک!!! فقط چراغهای عقبش سالم مونده بود و بقیه ماشین بطور کامل چرخ شده بود! تمام بدنم درد گرفت، هر دو ساکت بودیم ، موتور ماشین اونور تر افتاده بود و تکه های دیگری از ماشین هم روی زمین پخش بود. کف جاده یه خراشیدگی به عمق 2 سانتی متر و طول 50-60 متر کشیده شده بود و در امتداد اون یه تریلی از جاده خارج شده بود. وای که چه دلخراشه تصویر صحنه ای که عزیزات رو فقط چند ساعت پیش توش از دست داده باشی!! به خودم جرات دادم و نزدیک تریلی شدم ، درست مثل یه گرگ که بعد از دریدن یه بچه آهو با پوزه و چنگال خونین یه جا آروم گرفته باشه !!! خونم بجوش اومده بود! رفتم به طرف ماشین خودمون ، همه چیزش داغون بود ، سر دنده ماشین روی صندلی عقب، کفش برادرم ، وای!! چند تا سیب خون آلود ، پسته های پخش شده، MP3 پلیر خواهرم که تازه بهش کادو داده بودم !! ... ... دیگه طاقت نیاوردیم ، سوار شدیم و به طرف "سعادت شهر" حرکت کردیم.
خیلی طول نکشید که به "سعادت شهر" برسیم، هر دو ساکت بودیم ، نمی دونستم باید چی بگم یا چکار کنم، پاسگاه همون اول شهر بود ، دست و پام می لرزید، یه حس غریب داشتم ، هیچ نیرویی توی دنیا نمی تونست بهم آرامش بده ، تابلو نمازخونه رو دیدم و بی اختیار رفتم داخل ، دو رکعت نماز خوندم و از درگاه یزدان طلب کمک کردم ، از نمازخونه که اومدم بیرون دیدم پدر خانمم خیلی هماهنگی ها رو انجام داده و وسائل جا مونده تو ماشین رو تحویل گرفته ، همه یه جوری نگام میکردن شاید منتظر عکس العمل من بودن ، یه کم که دور و برم رو گشتم دیدم که چند تا از دوستام زودتر از ما اومدن و هر کدومشون دنبال یه کار هستن.
یکی از سربازها اومد یه لیوان آب قند به من داد و گفت: راننده مقصر داخل بازداشتگاهه می خوای ببینیش؟ یه کم فکر کردم و گفتم : آره ! دریچه بازداشتگاه رو باز کرد از دریچه کوچیک و توی تاریکی داخل بازداشتگاه چهره مبهم یه جوون حدودا ۳۵ ساله رو دیدم ، بدون اینکه خودم رو معرفی کنم پرسیدم: چی شد تصادف کردین؟ گفت : کاملا بیدار بودم و داشتم از سمت راست جاده میومدم که یه دفعه دیدم یه ماشین سواری که رانندش خوابه اومد به طرفم ، هر چی تلاش کردم نتونستم ماشین رو نگه دارم و تصادف کردیم!!! با خودم گفتم حتما داداشم رانندگی میکرده و خوابش برده، توی دلم کلی بهش غر زدم !! البته خیلی طول نکشید که افسر پلیس راه کروکی صحنه تصادف رو به من داد و علت اون رو خواب آلودگی راننده تریلی و سرعت غیر مجاز و انحراف به چپ او اعلام کرد. لیوان آب قندم رو دادم به راننده و اومدم بیرون.
احساس عجیبی داشتم ؛ سرم روی بدنم سنگینی می کرد دوست داشتم بخوابم ؛ کم کم سر و کله دایی ها و پدر بزرگم هم پیدا شد. پدر بزرگم که حدودا ۷۵ ساله است، مردی مقاوم و مستحکمه . به محض دیدن من نتونست خودش رو کنترل کنه و از پا افتاد! من که تا حالا اشکشو ندیده بودم اون روز شاهد از حال رفتنش بودم!
دایی کوچکترم رفت که اجساد رو تحویل بگیره ! مناظر رو تار می دیدم ، چیز زیادی به خاطرم نمونده! یکی از دایی هام داشت گریه می کرد و داد میزد و بی تابی میکرد ! پدر بزرگم روی زمین دراز کشیده بود! همه به من به یه جور دیگه نگاه می کردن ! یکی از پلیس ها به اون یکی می گفت: این چه شغلیه!! هر شب تصادف؛ هر شب جنازه ؛ هر روز عزاداری و گریه!! هر شب ساعت ۲ از خواب بیدارت می کنن که برو از تو ماشین جنازه در بیار !! من که دارم دیوونه میشم.
پدر خانمم اومد و گفت همه اجناس رو تحویل گرفتم بدون کم و کاست؛ حتی مقداری پول نقد و طلا هم که همراهشون بوده بصورت کامل و بدون هیچ کسری تحویلم شده.
توی این گیر و دار راننده جرثقیلی که ماشین رو حمل کرده بود از من کرایه می خواست و یک پلیس پول ناهار ظهر بچه ها رو !!!!
اون روز و بعد از اون خیلی فکر کردم ؛ به اون پلیسی که به من خبر رو داد و اون پلیسی که از کارش می نالید و اونهایی که پول و طلا و کالا رو توی اون شب تاریک بدون کم و کاست تحویلمون دادن و اون یکی که تقاضای رشوه می کرد! چرا بعضیا اونقدر پاک هستن که دست از پا خطا نمی کنن و یکی اونقدر بی شرم که توی بدترین شرایط از من رشوه می خواد!
اون روز روز خیلی عجیبی بود؛ روز سخت و در عین حال جالب!! الان هر وقت به اون روز فکر می کنم باورم نمیشه که چطور اون روز تموم شد! اما حالا خوب می دونم که همه روزها چه خوب و چه بد ؛ آسون یا سخت تموم میشن.
باید دنبال یه سری کارهای اداری می رفتم ، مثلا دادگاه برای گرفتن گواهی فوت و مجوز دفن ! کارهایی که معمولا آدم ها فکر نمی کنن یه روز هم نوبت اوناست که برن دنبالش! رفتم و کارها رو انجام دادم ، رئیس دادگاه آدم خوبی بود و خیلی زود کارهای من رو انجام داد. من مثل یه تیکه چوب روی آب رودخونه بهر طرف که آب حرکت می کرد می رفتم و کاملا بی اراده! یه لحظه به خودم اومدم و دیدم که دارم به طرف "مرودشت" میرم ، شهری که خواهرم که تنها بازمونده تصادف بود و به شدت مجروح شده به اونجا انتقال داده شده.
پسر عمه ام با من تماس گرفت و اطلاع داد که به همراه همسرش در حال انتقال خواهرم از مرودشت به شیراز هستند و از من خواست که بیام شیراز. بلافاصله به طرف شیراز حرکت کردم ، حدود ساعت 11 صبح توی بیمارستانی بودم که خواهرم اونجا بستری بود. خواهرم رو در حالی که بیهوش بود به اتاق عمل انتقال می دادند و تعدادی از آشنایان غمزده و مبهوت اونجا حضور داشتند.
هیچ کس نمی دونست که باید چه عکس العملی در مقابل من نشون بدن و من هم همینطور نمی دونستم باید چه کار کنم ، نمی دونستم باید به عمه و خاله تسلیت بگم از دست دادن برادر و خواهرشون رو یا اونا من رو تسلی بدن به خاطر از دنیا رفتن پدر و مادرم!
همواره سعی می کردم خودم رو کنترل کنم و تصمیمات درستی بگیرم اما فشار افکار و احساسات خیلی زیاد می شد و هر لحظه احساس میکردم که مغزم داره می ترکه، از بیمارستان اومدم بیرون با تعجب دیدم همه چیز عادیه و مردم همه دارن زندگی عادیشون رو انجام میدن! انگار نه انگار که من خانواده ام رو از دست دادم.
... رفتم توی یه کافی شاپ و سفارش یه قهوه دادم ، سیاه و تلخ ! ... چند دقیقه بعد فنجون قهوه رو میزمه....فنجون رو بر می دارم ... داغی و تلخی رو با هم یک جا می چشم!
میذارمش روی میز، توی فنجون نگاه می کنم! تصویری از خودم رو می بینم که تو سیاهی قهوه پیداست، قاشق رو توی فنجون می چرخونم ، موج ها تصویر منو دوره می کنن و اونو محوش می کنن... یه کم صبر می کنم ... دوباره تصویرم هویدا میشه ... دوباره می چرخونم قاشق رو ... دوباره صبر میکنم ... دوباره ...
باید چیکار کنم با این مصیبت!!! حالا من هستم و من هستم و من! با امواج سیاهی که دوره ام کردن! به خودم میگم : باید صبر کنی! صبر! صبر کنی تا موجها آروم بشن و دوباره تصویر زندگی رو ببینی.
هر چند دقیقه یه بار موبایلم زنگ میخوره ، نمی دونم اونایی که پشت خط هستن از قضیه اطلاع دارن یا نه ! باید چی بهشون بگم !؟ اونها هم هنوز مطمئن نیستن که من میدونم یا نه! مجبوریم با احتیاط با هم صحبت کنیم .. چه سخته و طاقت فرسا !
از کافی شاپ اومدم بیرون و رفتم توی بیمارستان ، فکر کردم مردم اگه منو ببینن بهتره ، روحیه شون تقویت میشه و همچنین خواهرم که هنوز خبر نداره! خدایا به اون چطور خبر بدم؟!
خواهرم هنوز توی اتاق عمل بود، چند نفر از دوستاش و خانمم اونجا بودن و در حال تلاش و این طرف و اون طرف دویدن، چندین نفر هم از اقوام و دوستان! دوباره مواجه شدم با امواج گریه و ناله و بیتابی اونا!دوباره گیج شدم و مبهوت ...
یکی از آشناها منو همراه خودش از بیمارستان برد بیرون ، ساعت حدود 3 بعد از ظهر شده بود. برام ناهار گرفته بود ، ناهاری که به خاطر ندارم خوردمش یا نه!
اینجاها کم کم احساس می کردم دارم خواب میرم، یه خواب عمیق، یه خواب توی بیداری! با اینکه به ظاهر بیدار بودم و داشتم اینور و اونور می رفتم ، همه چیز رو تار می دیدم و حافظه ام اصلاً کار نمی کرد.
الان که به ذهنم فشار میارم دیگه هیچی از اون لحظه به بعد از روز اول حادثه رو به یاد نمیارم، انگار یه قطعه گم شده از پازل زندگیمه.
شاید اگر بخوام دقیق تر و بهتر بگم، الان فقط چند تابلو از صحنه های مختلف رو می تونم تجسم کنم ؛ ...
"... فردای اون روز موقع تشیع جنازه ها شده بود، یادمه که من هم وسط موج جمعیت بودم، تا اون لحظه هنوز گریه نکرده بودم، یعنی نمی تونستم گریه کنم، همیشه وقتی آدم یه عزیزی رو از دست میده گریه می کنه ! ولی من چهار تا عزیز رو از دست داده بودم و گریه برای آرامشم کافی نبود، شاید هم هنوز باورم نشده بود یا شاید هم به قول بعضی ها گیج شده بودم. اما در هر صورت نمیتونستم گریه کنم سعی می کردم لباسهام نامرتب نباشه و با مردم خوب برخورد کنم و مودبانه.
وسط دریای جمعیت بودم که یه دفعه توی اون شلوغی و ازدحام چهار تا تابوت رو که روی دست های مردم بلند شده بود دیدم، چون خانواده ما از سادات بودند تابوتها رو با پارچه سبز پوشونده بودن، امواج مردم تابوتهای سبز رو مثل چهار تا قایق حرکت می دادن، صحنه با شکوه و با ابهتی بود، ناخود آگاه زانوهام شل شد و دیگه توان ایستادن رو از دست دادم،.... افتادم........... "
"... کوچه بابام اینا کاملاً سیاه پوش شده بود و هر کس به هر طریقی عزاداری خودش رو نشون میداد، سعی میکردم همسایه هامون به زحمت نیفتن، اما وقتی میدیدمشون که اونها از من عزادارترن شرمنده می شدم.
مسجد محل که مسجد بزرگی هم هست محل برگزاری مجلس یادبود مرحومین بود ، مسجد گنجایش جمعیت زیادی رو داشت اما با اینحال همواره از مردم تقاضا می شد که مسجد رو ترک کنن تا افراد دیگه ای بتونن در مراسم شرکت کنن و توی کوچه و خیابون نمونن، در این حال بود که این جمله پدرم که همیشه تکرار می کرد توی ذهنم متجلی می شد: پدر باید ارثی برای فرزندش بذاره که هر چه بیشتر از اون ارث استفاده کنه بیشتر بشه!
همیشه فکر می کردم این ارث چی می تونه باشه و حالا بود که می فهمیدم اون ارث چیزی جز آبرو و اعتبار نیست..."
" ... روزها می گذشت و من هر روز ، روزی رو می دیدم که هیچوقت فکر نمی کردم ببینم، شاید هیچکس فکر نکنه که ببینه!
عکسهاشون قاب کردم ، پوستر مراسم یادبود هفتم و چهلمشون رو طراحی کردم، و از همه کارها سخت تر طراحی و ساخت سنگ برای تربت عزیزانم بود ...چه سخته و چه تلخه و چه پندآموز....
باید چهار تا سنگ طراحی می کردم برای چهار نفر، از جملات و شعرهای تکراری روی سنگ زیاد خوشم نمیاد و اعتقاد دارم خیلی چیزها رو نباید روی سنگ آورد، مثلاً آیات قرآن رو ، از طرفی معتقدم جائی که جسد آدم به خاک می سپرن، آرامگاه انسان نیست چون اصلاًٌ روح آدم اونجا نیست که قرار باشه آرامگاهش اونجا باشه برای همین کلمه "تربت" را مناسب ترین واژه برای نوشتن روی سنگ دیدم ... چهار تا سنگ در کنار هم روی تربت اونها گذاشته شد.
فکر کردم چون اونا زائر حضرت رضا علیه السلام بودند باید به نحو مطلوبی به این موضوع اشاره بشه. آشنائی مختصری با حروف ابجد و ماده تاریخ داشتم بهمین دلیل سعی کردم جمله یا شعری رو روی سنگها بنویسم که سال وفاتشون و زائر حضرت رضا (ع) بودن در این شعر مستتر باشه.
اون شعر به این صورت در اومد:
ما می زده از ساغر خورشید شموسیم بگذاشته سر بر قدمش خاک ببوسیم
رفتیم و زمان در دل این جمله نهادیم ما آستان بوسیده شاهنشه طوسیم
هر یک از این مصرع ها رو روی یکی از سنگها نوشتم، مصرع آخر رو اگر به طریق ابجد جمع ببندیم عدد 1426 بدست میاد که سال قمری وفات اونهاست.
سنگها رو در عین سادگی و با ارزان ترین نوع سنگ سفارش دادم و تقریباً هم سطح زمین کار گذاشتم ، نوشته ها رو هم با خط نستعلیق و ساده حک کردم... "
...
در عین ناباوری اونها به خاک سپرده شدند و کار طراحی و ساخت و نصب سنگهای تربتشون هم به پایان رسید. چیزی که از اونها مونده یاد کارهای خوب و خاطره لبخندهای ماندگارشونه. یاد پدری بزرگوار و با تجربه و اندیشمند که سایه اش امنیت و اطمینان قلب رو بهمراه داشت و مادری مهربان که همواره عطر محبت و مهرش هنوز مشام من رو نوازش میده. خاطره برادری که معرفت رو در حق من تمام کرد و با رفتنش جای خالی یه رفیق شفیق و یار غار رو برام به یادگار گذاشت و خواهری که هنوز شور و شر جوونی و خنده های صمیمانش از ذهنم پاک نشده.
الان خوب می دونم که داستان بودن من هم یه روز تموم میشه اما "داستان نبودنم" همیشه ادامه داره...
---- داستان من ----
این داستان هرهفته به روز می شود (اولین به روز رسانی 18 تیر88)
فاطمه توی خونه مشغول پختن ناهار بود و بچه هاش هم توی حیاط بازی می کردند، امروز ناهار آبگوشتی هست که فاطمه با گوشت تازه می پخت. بوی آبگوشت توی مطبخ پیچیده بود و بوی نون تازه ای هم که فاطمه صبح پخته بود تا سر کوچه می رفت.
حاج رضا ، شوهر فاطمه آبگوشت خیلی دوست داشت ، مخصوصا آبگوشتی که فاطمه پخته باشه با اون دست پخت مثال زدنی! و نون تازه ای که تو تنور گلی پخته شده باشه با کنجد و سیاه دونه و خشخاش و گلدونه های معطر ، که واقعا بوی اون هر رهگذری رو از خود بیخود میکنه.
سر و صدای بچه ها از توی حیاط بلند شد، مثل اینکه دوباره با هم دعواشون شده! دعوای تکراری بر سر عروسک چوبی که سالها پیش حاج رضا از مکه برای کلثوم دختر بزرگش آورده بود.
فاطمه که بیشتر اهل محل از وقتی از کربلا برگشته بود کربلایی فاطمه صداش می کردند بهمراه شوهر و دو دختر و تنها پسرش توی دو تا اتاق زندگی می کردن که مثل اتاقهای همسایه های دیگه گرداگرد یه حیاط کوچک قرار داشت. ارتباط این خونه با کوچه مثل بیشتر خونه ها توی شهرهای کویری با یه دالان نسبتا بلند با یه هشتی برقرار می شد که تابستونا با یه آب پاشی مختصر بهترین محل برای دور هم نشستن اهالی خونه بود. نسیم خنکی که با بوی کاهگل همراه می شد و مشام آدما رو نوازش می کرد. یه مطبخ بزرگ اونور حیاط مورد استفاده مشترک همسایه ها بود و یه مطبخ کوچکتر کنار اتاق فاطمه ، فقط مورد استفاده فاطمه.
سفر فاطمه به کربلا به دوسال پیش بر می گشت و بازگشت اون از کربلا مصادف شده بود با دستور کشف حجاب رضاخانی! داستان شجاعت فاطمه و پوشیدن پالتو و کلاه تو تابستون برای حفظ حجاب و راهنمایی زنهای شهر برای عبور و مرور از روی پشت بام توسط اون ، توی شهر پیچیده بود و کربلایی فاطمه رو به زنی محبوب و معروف در شهر تبدیل کرده بود.
حاج رضا شوهر فاطمه با اینکه چندین سال از فاطمه بزرگتر بود ولی خیلی اونو دوست داشت و عشق حاج رضا و فاطمه به هم ، زبانزد اطرافیان بود. بچه ها هم کانون این خانواده رو گرم تر می کردن و باعث شده بودن که این خانواده الگویی برای اهالی محل باشن.
اون آدم با تجربه و نسبتا عالمی بود و با مطالعاتی که در زمینه های مذهبی کرده بود می تونست جوانهای محل رو راهنمایی کنه و در جلساتی که بعضی اوقات در مسجد محل برگزار می شد احکام و قوانین مذهبی رو توضیح می داد و داستانهای قرآنی رو تعریف میکرد. گاهی هم از پیشرفت علم و فن در کشور های دیگه میگفت و هواپیما و ماشین!
این همه حاج رضا رو به فردی مورد احترام و اعتماد مردم تبدیل کرده بود و حتی گاهی مردم اون رو برای داوری و حل اختلافشون انتخاب می کردن.
درآمد خانواده از کشاورزی تأمین میشد. کاشت گندم و پنبه و سیب زمینی که توی شهرهای کویری با زحمت زیادی همراهه و حاج رضا با قطعه زمین کوچکی که در اختیار داشت با همت فراوان از پس اون بر می اومد و می تونست زندگی نه چندان مرفه اما با آبرویی رو اداره کنه.
حاج رضا معمولا مثل اکثر مردهای شهر نماز رو توی مسجد می خوند و بعد از نماز برای خوردن ناهار به خونه میومد، البته به شرطی که کارهای کشاورزی مجبورش نمی کرد سر زمین بمونه.
****
دعوای بچه گانه دخترا توی حیاط فاطمه رو مجبور میکنه سر از مطبخ بیرون بیاره ؛
- بچه ها ! بسه ! دیگه کم کم باباتون میاد ، کلثوم! زود بیا کمک مادرت کن و بساط سفره رو آماده کن ، سکینه! تو هم دست و روی حسین رو بشور و بیارش تو. زود باشید! موقع ناهاره!
بچه ها با شنیدن صدای مادر یادشون میاد که گرسنه هستن و به عشق ناهار دست از دعوا و بازی میکشن و به کارهایی که مادر گفته مشغول میشن.
صدای اذان از گلدسته مسجد محل شنیده میشه و این صدا برای بچه ها نوید بخش ناهار و بابا و شوخی های اونه.
****
ساعتی از وقت نماز میگذشت و هنوز از پدر خبری نبود، صدای اعتراض حسین که چهار پنج سال بیشتر نداشت بلند شد:
- مادر! من گشنمه ، انگار بابا نمی خواد بیاد !
در همین حال صدای کوبه در به گوش رسید و باعث دویدن کلثوم به طرف حیاط برای باز کردن در شد. فاطمه هم رفت که دیزی آبگوشت رو از مطبخ بیاره.
یکی از بچه های همسایه که توی حیاط در حال بازی بود در خونه رو باز کرد ،
از دالان خونه صدای آسید رضا مرد همسایه میومد:
- یا الله! یا الله! کربلایی فاطمه!
کلثوم که با پای برهنه توی دالان دویده بود آسید رضا رو دید و سلام کرد ، آسید رضا گفت:
- سلام دخترم !
و با صدای بغض آلود ادامه داد:
- مادرت خونه است؟
با اینکه کلثوم شانزده سال بیشتر نداشت ولی مسائل رو خوب درک میکرد ؛
- آسید رضا چی شده؟ بابام کجاست؟
- هیچی نشده دخترم ، بابات هم الآن توی مسجده ، فقط مادرت رو صدا کن بیاد ؛
فاطمه در حالیکه دیزی آبگوشت رو با دستگیره گرفته بود از مطبخ بیرون اومد ؛
- آسید رضا سلام ، از این طرفا تشریف آوردید! بفرمایید داخل ناهار آماده است !
آسید رضا همسایه دیوار به دیوار خونه فاطمه بود و با هم رفت و آمد زیادی داشتند ، اما اومدن بی موقع اون به خونه فاطمه و از طرفی تاخیر نامعمول و بی خبر حاج رضا ، فاطمه رو نگران کرده بود ، به چهره مضطرب آسید رضا نگاهی انداخت و با صدای لرزان ادامه داد:
- آقا سید! حاج رضا کجاست؟ مگه نماز تموم نشده ؟ شاید هم حاج رضا سر زمین مونده! نه؟
آسید رضا برای اینکه چشمهای اشک آلودش رو از فاطمه پنهان کنه صورتش رو به طرف حسین که از اتاق بیرون میومد برگردوند و اون رو صدا کرد و در آغوشش گرفت.
فاطمه به دیوار کاهگلی حیاط تکیه زد و آروم روی زمین نشست.
****
یکی از زنهای همسایه توی مطبخ فاطمه بساط قهوه ختم رو آماده می کنه و یکی دیگه از اونها سفره ناهار دیروز رو جمع می کنه که هنوز توی اتاق پهنه ، دیزی آبگوشت کنار حیاط گذاشته شده و دو تا دستگیره هم کنارش افتاده. زنها زیر لب فاتحه می خونن و خدا بیامرزی نثار روح حاج رضا میکنن و گویی که باید نسبت به این خانواده دینی رو ادا کنن با اخلاص مقدمات پذیرایی از اهالی محل رو فراهم می کنن.
- خدا بیامرزتش ، مرد خوبی بود!
- آره ، حالا بیچاره کربلایی فاطمه چکار باید بکنه با این سه تا بچه کوچک!
- خیلی سخته ! تازه اون که یه مرد بود با کلی زحمت می تونست از توی اون زمین خرج سالانشون رو در بیاره!
- راستی ! شکر و قهوه رو از از کیسه ای که من آوردم بردار ، فنجونهام رو هم شستم و آوردم ، شوهرم میگه بچه های فاطمه صغیرن، خوبیت نداره از مالشون کسی بخوره.
صدای چند تا زن که وارد دالان خونه میشن گفتگوی این دو نفر رو قطع می کنه ، صدای شیون فاطمه شنیده میشه که اولین باره که بعد از به خاک سپردن شوهرش وارد این خونه میشه! زنها میدون و فاطمه رو توی بغل میگیرن ، سکینه و کلثوم هم با چشمای پف کرده و صدای گرفته مادرشون رو همراهی می کنن.
هر کی این دخترای عزیز بابا رو توی این حال می بینه بی اختیار اشک می ریزه ،
عروسک چوبی زیر پای مردم اینور و اونور میفته و زیر پا لگد میشه ،
امروز هیچکس بر سر اون عروسک دعوا نمی کنه!
****
مرگ حاج رضا همه اهل محل رو غافلگیر و غمگین کرده بود چه برسه به فاطمه که شریک زنگی و تکیه گاهش رو از دست داده بود. از بعد خاکسپاری مرحوم حاج رضا اهالی محل و خویشان و آشنایان همه جوره هوای فاطمه و بچه ها رو داشتن و سعی می کردن تنهاشون نذارن.
روزهای پایانی تابستون بود و کاهگل پشت بام نیاز به اندود داشت ، مرد های همسایه این کار رو انجام دادن و نگذاشتن غیبت حاج رضا دل فاطمه رو خالی کنه. زنها با پختن غذای اضافه هر روز خوراک فاطمه و بچه هاش رو تأمین میکردن و با درست کردن خمیر بیشتر نمی ذاشتن سفره فاطمه بی نون بمونه ، همه جا توی محل حرفای مردم حرفهایی از سر دلسوزی و غمخواری برای فاطمه و بچه هاش بود.
زنها میگفتن: حیف فاطمه بود که با این سن کم و زیبایی که داره به این زودی بیوه بشه!
مردم بر خودشون لازم میدیدن که با فاطمه و بچه هاش همدردی کنن و واقعا خودشون رو توی این غم شریک می دونستن. چون هم حاج رضا خدمات شایانی رو به اونا کرده بود و همیشه تو سختیا یاورشون بود و هم کربلایی فاطمه با مردمداری و مهربونی دل مردم محل رو بدست آورده بود. به همین سبب از دل و جون و بدون هیچ منتی هر کاری که از دستشون بر میومد برای فاطمه انجام میدادن و سعی می کردن فاطمه غم مرگ شوهرش رو کمتر حس کنه.
****
روزها گذشت و مراسم سوم و هفتم حاج رضا توی مسجد محل برگزار شد و هر شب جمعه هم مردم باتفاق فاطمه به قبرستان شهر میرفتن و بر مزار حاج رضا فاتحه می خوندن. هر بار که فاطمه پاش رو توی قبرستان میگذاشت انگار قلبش رو از توی سینه اش در می آوردن ، زخمش تازه میشد و تا شب گریه می کرد. شب های دیگه هم توی خونه هر یک از همسایه ها یا بعد از نماز عشاء توی مسجد محل دعایی می خوندن و از حاج رضا یاد می کردن.
****
مراسم چهلم حاج رضا عصر آخرین جمعه تابستون توی مسجد محل برگزار می شه ، کلثوم و سکینه هم مثل مادرشون هنوز بعد از چهل روز لباس مشکیشون رو عوض نکردن و توی مسجد کنار فاطمه نشستن، حسین کوچولو هم داره توی حیاط مسجد با بچه ها بازی می کنه، اهالی محل یکی یکی سراغ فاطمه میان و مجددا تسلیت میگن و از فاطمه که تنها صاحب مجلس عزاست خداحافظی می کنن.
****
چند تا از زنهای همسایه فاطمه رو تا خونه همراهی میکنن ، نزدیکای غروب آفتاب روز جمعه است ، بچه ها از خستگی نا ندارن، فاطمه یکی یکی اونا رو توی اتاق می خوابونه و از زنها تشکر می کنه و بعد از خداحافظی توی اتاق بر می گرده، در حالیکه غبار غم و خستگی روش نشسته ، کنار تشکچه حاج رضا میشینه و به سماور خاموش زل میزنه.
توی حیاط تعدادی برگ زرد با اولین باد پاییزی دور هم می چرخن، هوا کم کم داره سرد میشه، سرمایی که بدون گرمای وجود حاج رضا تحملش برای فاطمه و بچه هاش خیلی سخته!
مشغولیت های مراسم خاکسپاری و سوم و هفتم و چهلم باضافه حضور دائم قوم و خویشا و اهالی محل، توی این چهل روز فرصتی رو به فاطمه نداده بود که به نبودن حاج رضا فکر کنه و این جدایی رو کاملا درک کنه. اما الآن که تقریبا همه فکر می کنن دینشون رو به حاج رضا و فاطمه ادا کردن و بعد از مراسم چهلم رفتن دنبال زندگی عادی خودشون ، عدم حضور حاج رضا یواش یواش حس میشه و حالا هست که فاطمه داره خودش رو تنها می بینه با کوهی از مشکلات و آینده ای که نمی تونه تصورش کنه. حرارت حرفهای از سر دلسوزی مردم کم شده و فاطمه میمونه و سه تا بچه قد و نیم قد بدون حرفه ای و سرمایه ای و پشتوانه ای.
از فردا بهونه های جور واجور بچه ها شروع میشه ، حتی کلثوم که از همه بزرگتره توی این روزهای آخر طاقتش تموم شده و با مادر کمتر همدردی میکنه، سکینه هم که بدون بابا نه خواب داره و نه خوراک ، صورتش لاغر و نحیف شده و چشماش از گریه سرخ سرخ ، سن کم حسین هم که تا حالا باعث شده بود مرگ پدر رو درک نکنه دیگه نمی تونه جلوی لجاجت و بهونه های بی مورد اون رو بگیره، فاطمه خوب می دونست که از فردا با یک روی دیگه زندگی روبرو میشه و دیگه از فردا کسی رو نداره که باهاش درد دل کنه و بهش تکیه کنه.
هوا داره تاریک میشه و فاطمه دلش می خواد هیچوقت روشن نشه! انگار تمام سرمای دنیا رو آوردن تو خونه فاطمه!
یعنی میشد امشب بخوابه و وقتی بیدار میشه همه چیز دوباره سر جاش باشه؟! میشه اینها فقط خیالات بوده باشه و واقعیت نداشته باشه؟!
صدای اذان مغرب بگوش می رسه ، اذونی که چهل شبه حاج رضا رو به مسجد نمیکشه!
****
افکار جور واجور فاطمه رو دوره کرده بودند و بهش اجازه نمی دادند که بخوابه، مخصوصا که اتفاقی از یکی از زنها شنید که بهتره به فکر شوهر باشه! و اینکه حیدر آقا یکی از مردهای محل که دو سال پیش همسرش رو از دست داده بود گفته که قصد ازدواج با فاطمه رو داره و منتظره که مدتی بگذره و آتش عزا سرد بشه تا پا پیش بذاره و از فاطمه خواستگاری کنه!
دقایق می گذشتند و افکار فاطمه رو رها نمی کردند.
فاطمه با جای خالی حاج رضا روی تشکچه درد دل میکرد:
- حاجی! هیچ وقت فکر نمی کردم که به این زودی تو رو از دست بدم، هیچ وقت توی ذهنم مشکلات یه زن جوون بیوه رو تصور نکرده بودم ! از طرفی باید به فکر خرج خورد و خوراک بچه ها باشم و از طرفی خرج کفش و لباسشون ! آینده شون رو چکار کنم؟ نه پس اندازی دارم نه ذخیره ای، پاییز و زمستون هم داره میاد و میشه قوز بالا قوز! به کی بگم مشکلاتم رو؟ از فردا همه توی محل یه جور دیگه نگام می کنن، شنیدم حیدر آقا گفته میرم خواستگاری فاطمه، چهار تا دختر داره! پس فردا حتما چند تا دیگه هم پا پیش میگذارن ، یا از روی ترحم و دلسوزیه یا واسه اینکه برای بچه هاشون کنیز بگیرن! حالا میگی چکار کنم؟ اگه مجبور بشم شوهر کنم چی؟ حاجی تو رو خدا یه چیزی بگو!
فاطمه اصلا تمایلی نداشت که شوهر کنه حتی دلش نمی خواست به این مطلب فکر کنه، اما سر در گمی و آینده مبهمی رو که نمی تونست تصور کنه و فشارهایی که احساس میکرد زیر بارش طاقت نمی یاره اون رو وادار میکرد به این موضوع فکر کنه.
خواب کم کم بر فاطمه غلبه کرد و همین طور که با جای خالی حاجی حرف میزد سرش رو روی تشکچه گذاشت و خوابید.
توی عالم خواب مراسم عروسی مفصلی رو دید شبیه عروسی خودش با حاج رضا، عروس و داماد رو با تشریفات و ساز و دهل می آوردن خونه ، هاله ای از دود اسفند و کندور همه جا رو فرا گرفته بود و صدای هلهله و شادی میومد. چهره عروس رو که نگاه کرد شبیه خودش بود اما جوان تر و زیبا تر ، چهره داماد رو نمی تونست خوب ببینه ! جمعیت شادی می کردند و اونا رو به خونه می آوردن، وسط جمعیت کلثوم و سکینه و حسین رو هم می دید که با لباس مشکی و چشم گریان دارن دست میزنن و پایکوبی می کنن! به خونه که رسیدن اتاقشون رو آذین بسته بودند و با پارچه های رنگی حجله زیبایی رو درست کرده بودند ، عروسک چوبی کلثوم توی دست یه دختر بود که با سه تا خواهرش با لباسهای نو و قشنگ دم در ایستاده بود. اینجا بود که چهره داماد رو دید ، خیلی شبیه حیدر آقا بود ، داماد وقتی میخواست وارد اتاق بشه دستی به سر دخترهاش کشید و اون ها رو نوازش کرد ، کلثوم دلش می خواست عروسکش رو از دست دختر بگیره اما نگاه غضب آلود داماد مانعش شد. در همین حال یکی از دخترهای حیدر آقا یه ظرف شیرینی رو به فاطمه تعارف کرد و فاطمه هم یه شیرینی برداشت که دهنش رو شیرین کنه ، حسین کوچولو که اشکهاش رو با آستین لباس مشکی و کهنه اش پاک میکرد خودش رو به زحمت به عروس خانم رسوند و گفت:
- مادر میشه یه تیکه از اون شیرینی رو به من بدی ؟ آخه خیلی گشنمه!!
فاطمه از خواب پرید ؛
تمام بدنش از عرق خیس شده بود ، هراس عجیبی اون رو فرا گرفته بود ، بلند شد و توی آینه یه نگاه به خودش کرد ، یه سیلی محکم به صورتش زد و گفت:
- می خوای شوهر کنی؟! این بچه های یتیم چه گناهی دارن؟ به فکر روزی اینا هستی یا راحتی خودت؟!
نگاهش به حسین کوچولو افتاد که وسط اتاق بغلی از سرما کز کرده ، آن چنان با معصومیت و آرامش خوابیده بود که نا خود آگاه فاطمه رو هم آرام کرد.
با خودش اندیشید ؛ نباید جا بزنم و نباید خسته بشم ، اون کسی که تا حالا روزی اینا رو داده از این به بعد هم این کار رو می کنه !
انگار نوری در قلبش روش شد ، حسین رو در آغوشش گرفت و با آرامش خوابید، آرامشی که روزهای خوبی رو بهش نوید می داد.
****
صبح زود فاطمه به رفت و روب خانه مشغول شد و عزمش رو جزم کرد که زندگیش رو از نو بسازه ، احساس می کرد حاج رضا بیشتر از پیش همراهشه و اگر قبلا فقط ظهر و شب می تونست اون مرحوم رو ببینه و ازش راهنمایی بگیره از این به بعد همیشه اون رو در کنار خودش حس می کرد و باهاش درد دل میکرد.
سکینه در حالیکه چشمهاش رو با پشت دست می مالید اومد توی حیاط و به مادر که داشت برگهای زرد رو از حیاط جمع می کرد گفت:
- مادر! صبحونه چی داریم؟ دلم از گرسنگی درد گرفته!
فاطمه با خودش فکر کرد که توی این مدت از بچه ها غافل شده و بچه ها دیروز هم مثل روزهای قبل ناهار درست و حسابی نخوردن و دیشب هم که از خستگی شام رو فراموش کردن، رو به سکینه که مظلومانه وسط چارچوب در ایستاده بود کرد و گفت:
- قربونت برم دخترم! امروز بهترین صبحونه رو برات درست می کنم ، حالا تا من صبحونه رو آماده می کنم بدو برو خواهر و برادرت رو هم بیدار کن.
سکینه رفت توی اتاق که کلثوم و حسین رو برای خوردن صبحونه صدا کنه و فاطمه هم که نه توی سفره اش نونی بود و نه توی مطبخش خوراکی زن همسایه رو صدا کرد و ازش چند تا نون و تخم مرغ و مقداری پنیر و ماست گرفت و از داربست کنار حیاط که هنوز چند تا خوشه انگور ازش آویزون بود یه خوشه بزرگ رو چید و خیلی سریع یه سفره صبحونه حسابی پهن کرد ، درست مثل جمعه هایی که حاج رضا واسه خوردن صبحونه توی خونه بود و صبحونه رو لقمه لقمه دهن بچه ها می کرد.
****
یکی دو ساعت از صبح گذشته بود که بی بی راضیه همسر آسید رضا بهمراه چند تا دیگه از زنهای محل از دالان خونه وارد حیاط شدن و عذری که دختر بزرگ آسید رضا بود در اتاق فاطمه رو زد و گفت:
- فاطمه خانم! کربلایی فاطمه! مهمون نمی خواین؟
صدایی از توی اتاق گفت:
- بیا تو عذری خانم ، قدمتون روی چشم.
صدای فاطمه بود که با انرژی و سر حال از توی اتاق شنیده می شد ، کلثوم در رو باز کرد و فاطمه هم به رسم احترام به پیشواز مهمونا اومد.
سلام و علیک و روبوسی که تموم شد زنها توی اتاق اولی نشستن. طبق رسومات بی بی راضیه لباس سفیدی رو از زیر چادرش در آورد و به فاطمه داد و با ذکر صلوات از فاطمه خواست که لباس عزا رو از تنش بیرون بیاره و بعد از اون عذری هم لباسهای بچه ها رو عوض کرد ، زنها صلوات می فرستادن و دعا می کردن که غم و اندوه از این خونه بیرون بره ، بوی اسفند همه جا رو پر کرده بود، انگار با عوض کردن لباس مشکی حال و هوای بچه ها و مادرشون هم عوض شده بود و کم کم می شد بوی روزهای خوب رو استشمام کرد.
بعد از رفتن زنهای همسایه ، فاطمه به فکر پختن نون افتاد ، هنوز مقداری آرد گندم براش باقی مونده بود اما با هیزمی که داشت فقط تونست چند تا نون بپزه که برای امروز و فرداشون کافی بود، ولی برای روزهای دیگه باید یه فکری میکرد. قبلا حاج رضا خدا بیامرز از صحرا که بر می گشت یه بار الاغ هیزم و خار و خاشاک می آورد و کنار حیاط یا روی پشت بوم انبار می کرد اما فاطمه توان این کار رو نداشت. به فکر افتاد که از کسی کمک بگیره و مشکل هیزم رو حل کنه.
از خونه بیرون اومد و چند تا از پسرها رو دید که دارن توی محوطه جلو خونه الک و دولک بازی می کنن . از اون میون محمد حسن که ده - یازده سالش بود و بچه زبر و زرنگی هم بود جلو دوید و گفت:
- سلام کربلایی فاطمه!
- سلام محمدحسن ، خوبی؟ مادرت صبح خونه ما بود، خیلی زحمت کشید! دستش درد نکنه!
- خدا بیامرزه حاج رضا رو ، همیشه هر وقت میومد توی کوچه یه کم باهامون بازی می کرد!
- خدا بابای تو رو هم بیامرزه ، شما صبح تا شب اینجا بازی می کنین؟
- کربلایی! اگه کاری نداشته باشیم سر زمین آره ، بهتر از بیکاریه ، نه !؟
و با بچه های دیگه زدند زیر خنده!
فاطمه گفت:
- محمدحسن! می خوام یه کاری بدم دستت که دیگه بازی یادت بره !!
خنده ای کرد و ادامه داد:
- میتونی روزها برای من هیزم بیاری و مزدت رو هم بگیری؟
- این چه حرفیه فاطمه خانم ! آره میارم ، مزد هم نمی خوام!
- نه! مزد که بهت میدم چون می خوام هر روز برام هیزم بیاری ، نه فقط یه بار!
- این همه هیزم می خواین برای چی؟
- برای پخت نون ، میدونی که کسی رو ندارم که برام هیزم بیاره!
- آخه اگه هر روز بیارم که خیلی میشه ، نکنه می خوای نونها رو بفروشی؟!
و باز هم با بچه ها خندیدن ، این بار فاطمه هم همراشون خندید ، به خودش گفت چه فکر خوبی ، نون می پزم و میفروشم هم خودمون میخوریم و هم درآمد کسب می کنم.
- آره! می خوام بفروشم، مرد هیزم آوردن هستی یا نه؟
- هستم!
چند تا دیگه از بچه ها هم گفتند:
- فاطمه خانم! اگه ما هم هیزم بیاریم بهمون مزد میدین؟
- آره اما باید به نوبت هیزم بیارین هر روز نوبت یکی از شماست.
****
این شد آغاز یه کار و کاسبی جدید توی محل ، تا اون روز فقط یه دو تا نانوایی توی شهر بود که اونا هم از محله فاطمه خیلی دور بودن. البته مردم هم ترجیح میدادن نون رو خودشون بپزن و مجبور بودن نون چندین روزشون رو باهم بپزن و به همین دلیل سه چهار روز باید از خوردن نون تازه صرف نظر می کردن.
با این کار کربلایی فاطمه ، دیگه همه می تونستند هر وقت که می خوان نون تازه بخرن و بخورن.
فاطمه هر صبح ، بعد از نماز صبح با خمیری که از دیشب آماده کرده بود و حسابی ورز اومده بود چونه های نون رو می ساخت شروع به پختن می کرد ، معمولا وقتی هوا در حال روشن شدن بود اولین نون داغ از تنور می یومد بیرون و بوی اون همخونه ای ها رو بیدار می کرد.
****
یکی دو روز بیشتر نگذشته بود که تقریبا همه اهل محل از این کار فاطمه خبردار شدن و کم کم برای خرید نون به خونه فاطمه میومدن. کلثوم، هم توی پخت نون و هم توی اداره خونه به مادر کمک می کرد. محمد حسن و دوستاش هم که می دونستن هر چه فروش نون کربلایی فاطمه بیشتر بشه فروش هیزم و در نتیجه مزد اونا هم بیشتر میشه برای فروش نون به فاطمه کمک می کردن و حتی گاهی اوقات سفارش نون از مشتری های محلات دیگه می گرفتن و نون رو براشون می بردن.
هر روز فروش نون فاطمه بیشتر می شد و هر کس که یه لقمه از دست پخت فاطمه رو می خورد نمی تونست فراموشش کنه وتبدیل به مشتری دائم می شد.
کار به جایی رسید که فاطمه برای اینکه بتونه جوابگوی مشتری ها باشه مجبور شد از قبل سفارش بگیره و نون رو به اونا تحویل بده!
روزها پشت سر هم میگذشت ، اما فاطمه متوجه گذر ایام نمی شد، فروش نون باعث شده بود که فاطمه بتونه مخارج زندگی خودش و بچه ها رو تامین کنه و چند تا از بچه های محل رو هم مشغول کار کنه ، گاهی اوقات هم که سرش خیلی شلوغ می شد از زنها و دخترای همسایه کمک می گرفت و اونا رو هم تو سود کارش شریک می کرد.
شب که می شد فاطمه با تن خسته کنار تشکچه حاج رضا می نشست ، بچه ها رو هم دور خودش جمع می کرد و از خوبیهای پدرشون و از سختی های روزگار براشون می گفت، بچه ها که سختکوشی و امیدواری رو از مادرشون میدیدن و تقوا و ایمان رو هم از پدرشون به ارث برده بودن ، حرفای مادر رو به دقت گوش میدادن و خشت خشت زندگی آیندشون رو روی هم میذاشتن.
****
آسید رضا با خانواده اش توی خونه دیوار به دیوار فاطمه زندگی می کردن و از قدیم حشر و نشر زیادی با مرحوم حاج رضا داشت ، سالها پیش همسر اولش رو از دست داده بود و با بی بی راضیه ازدواج کرده بود. آسید رضا از سادات بسیار محترم شهر بود و به خاطر شرافتش از قرب و منزلت خاصی توی شهر برخوردار بود. قد بلند ، هیکل رشید ، صورت سفید ، گونه های سرخ و شال سبزی که دور سرش می بست ابهت زیادی بهش می داد ، این همه باضافه اعتقادات مردم به جد سادات ، آسید رضا رو به تکیه گاه مردم محل تبدیل کرده بود.
سید محمود و عذری دختر و پسر آسید رضا و یادگار همسر اولش بودن ، رابطه اونا با بی بی راضیه هم خیلی خوب بود و اون رو مادر صدا می کردن. سید محمود حدودا هجده سالش و بود عذری هم حدود ÷ونزده - شونزده سالی داشت.
اجداد آسید رضا سالها پیش از منطقه طبرستان به کویر کوچونده شده بودن ، توی مردم معروف بود که اجداد آسید رضا از امیران اون منطقه بودن و همین مطلب اون رو در مرتبه افراد تراز اول شهر قرارداده بود. البته آسید رضا استتاعت مالی مناسبی داشت و امور تجاری رو با سرمایه خودش انجام میداد.
برادر ها و عموزاده های آسید رضا توی هر یک از شهرهای اطراف ساکن بودن و یه سیستم داد و ستد فامیلی راه انداخته بودن، آسید رضا با برادر ها و عموزاده هاش مایحتاج چندین شهر هم جوار رو تأمین می کردن و محصولات شهر خودشون رو به شهرهای دیگه می فروختن.
این سیستم باعث شده بود که آسید رضا و فامیلاش هم توی شهر خودشون معروف باشن هم توی شهرها و آبادیهای اطراف!
آسید رضا اطلاعات مذهبی خوبی هم داشت و مثل اجدادش وظیفه راهنمایی و ارشاد مردم رو هم انجام میداد.
سید محمود فرزند بزرگ آسید رضا بود و ظاهری بسیار شبیه پدر داشت ، با این تفاوت که جوان بود و جذاب تر! جذابیت سیما ، قد بلند ، وقار ، متانت ، بزرگ منشی و سخاوت ، سید محمود رو به جوانی محبوب در محل تبدیل کرده بود ، و تقریبا آرزوی همه دختران جوان بود که روزی سید محمود به خواستگاریشون بیاد!
عذری دختر آسید رضا هم دختری وجیه و فهمیده بود ، چهره اون هم بسیار شبیه پدر بود ، اصالت و بزرگ زادگی از ظاهر آسید رضا و فرزندانش پیدا بود. عذری با اینکه سن زیادی نداشت اما توی کار ها و مسائل خاواده و محل اظهار نظر می کرد ، آسید رضا روی حرفای عذری هم مثل پسرش حساب می کرد و به نظراتش احترام میذاشت.
****
عذری در حالیکه پنج – شش تا نون تازه توی سفره پیچیده وارد خونه میشه ، آسید رضا داره مهیا میشه که برای چند روز سفری به آبادی های اطراف داشته باشه ، نیمه اسفنده و هوا داره کم کم خوب میشه ، عذری سلام میکنه و سفره نون رو به بی بی راضیه میده که داره وسائل آسید رضا رو جمع و جور میکنه ،رو به آسید رضا میکنه و میگه:
- آقا جون ؛ ببخشید که طول کشید ، آخه با کربلایی فاطمه مشغول صحبت شدم ، چند تا مشتری هم قبل از من اومده بودن که مجبور شدم منتظر بمونم. همه چی رو آماده کردم ، الآن صبحونه رو میارم!
- سلام ، صبح به خیر دختر! کربلایی فاطمه و بچه هاش چطور بودن؟ می بینم که نونوایی حسابی براش گرفته ، ماشالا از صبح تا شب داره نون می پزه ، مادرت میگه هفت – هشت تا از پسرای محل براش هیزم میارن! دخترای همسایه ها رو که مشغول خمیر درست کردن و نون پختن کرده! خدا قوتش بده ! خدا روح حاج رضا رو هم شاد کنه!
بی بی راضیه ادامه داد:
- الهی آمین ، معلومه روح حاج رضا ازشون راضیه که ماشالا هر روز دارن پیشرفت میکنن ، الحمد لله دستشون جلو هیچ کسی دراز نیست! دخترا حسابی زحمت میکشن! کلثوم مثل یه مرد میره سر زمین مرحوم باباش و اونجا رو اداره میکنه!
آسید رضا بقچه اش رو دم در گذاشت و قوری رو از رو سماور برداشت و در حالیکه استکان ها رو پر از چای میکرد گفت:
- دختر با رگ و با غیرتیه ، از مردای محل شنیدم که چقدر توی باغ و سر زمین زحمت میکشه ، خودش یه تنه همه ی شاخه های اضافه رزهای باغشون رو بریده ، به امید خدا امسال بیشتر از پارسال انگور دارن!
- انشا الله !
عذری با سینی صبحونه وارد میشه ، سینی رو کنار سفره میذاره و سرش رو از در بیرون میکنه و سید محمود رو که اونور حیاط در حال آب و دونه دادن به مرغ و خروسا هست صدا میزنه:
- داداش ، بیا صبحونه آماده اس ، آقا جون عجله داره ، زودتر بیا که نیمرو سرد نشه !
- شما مشغول شین ، من یه آب به دست و روم میزنم و میام!
سفرهای آسید رضا معمولا یه روزه یا دو روزه هست و زیاد طول نمی کشه ، اما این روزها که عید نوروز نزدیکه ممکنه طولانی تر بشه ، چون مردم شهر ها و آبادیهای مختلف مشغول خرید های نوروز هستن و کار و بار آسید رضا و داداشا و عموزاده ها هم پر رونق تر !
****
تولد متین
در روز یکشنبه هفتم آبان ماه سال یکهزار و سیصد و هشتاد و پنج هجری شمسی در شیراز شهر مهر و عشق ، یزدان پاک ما را فرزندی بخشید که ملال و اندوه را بر ما حرام گرداند و شکر و سپاس بی کران را بر ما واجب. به اذن آن بی همتا و به امید یاریش، این پسر را نام از آن خالق گرفتیم و متین خواندیمش.
نظرات ()